تبليغاتX
ناشناس بمان
چقدر تو این دو ماه با رنج زندگی کردم

و

چقدر از زندگی کردن خسته ام . . .

چقدر تلخه که همخونه ات یه آدم بی منطق ، خودخواه و خود بزرگ بین باشه

واقعا نمی دونم چی بنویسم

چه جوری از رنجی که از دو ماه پیش متحمل شدم بنویسم

فقط خودم رو با برنامه های کلاسی فرزندم مشغول کرده ام و تنها انرژی

زیستن در من همین مشغولیتهای خسته کننده است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نا آشنا  | 

داشتن یه دوست خوب چقدرعالیه....

میتونه حال و روزت رو عوض کنه ، میتونه تو رو از تنگنایی که ساختی

 یا برات ساختن!! دربیاره.

میتونه حالیت کنه هنوز برای زندگی کردن عمری هست، هنوز برای

آرزو داشتن وقتی هست...

میتونه نورکمرنگ امید رو تو دلت درخشان تر کنه ...

خداوندا ! سپاس

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 7 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

خیلی وقته برگشته .

 گرچه بی خداحافظی رفته بود ، اما دیگه مهم نیست . حالا می دونم نزدیک

بودن و دور بودنش  زیاد مهم نیست چون خیلی چیزها از دستهای ما بدوره .

 همینکه میدونم زنده است ، سالمه و زندگی خوبی داره ، کافیه.

 دیگه  قدر تلفن های گهگاهش رو بیشتر میدونم.

  زندگی دمی است. جای دلخوری نیست......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط نا آشنا  | 

نمیدونم این کار درسته یا نه، نوشتن بعضی خاطراتی که هنوزم یادآوریش دلمو  

چنگ میزنه.

دفترچه خاطراتم رو میخوندم که مربوط به دوران حاملگی ام بود و سگی که درخانه

داشتم و آنچه بینمان پیش آمد. اسم سگم جاسپر بود و من اینگونه نوشته ام در

 یکی از روزهایی که پنج ماهه باردار بودم:

یکبار همسرم چنان جاسپر را میان انگشتانش فشار داد که وقتی به زور

نجاتش دادم. طفلی عین بید میلرزید.

رفت تو جایگاه خوابش. طاقتم طاق شد. نشستم جلوی خوابگاهش، بغلش

 کردم و بنای گریه سر دادم.

با چشمان همیشه غمگینش نگاهم کرد و اشکهای صورتم رو لیسید. پسر

مهربونم...چقدر دلم برات تنگ شده ...چه روزهایی رو از دست دادم ... چقدر

تنها و غمگینت گذاشتم ... چرا یه خرده فداکاری نکردم ، چرا با بیماری خودم

از تو اینقدر فاصله گرفتم؟؟؟ آخ تو چقدر مهربون بودی.......

باورم نمیشد که همسرم میتونه اینقدر ظالم باشه . چطور میتونست به چهره

مظلومت نگاه کنه و اینطور اذیتت کنه؟

هیچوقت خودمو نمی بخشم. همون روزها چقدر خودم رو نفرین میکردم که

 خریدمت. احساس می کردم پسرم رو بدبخت کردم . منو ببخش جاسپر .

باری این روزها بود که بدین گونه میگذشت. بالاخره با فروش جاسپر موافقت کرده

بودم. دیگه سنگین شده بودم و قدرت تمیز کردن کثافتهاش رو نداشتم . از اول هم

وقتی برای آموزشش صرف نکرده بودم. بیش از همه این جاسپر بود که از این نوع

زندگی رنج می برد. همه چیز برام به سختی می گذشت.

همسرم به کلی رهام کرده بود و منهم دیگه قادر نبودم کارهای جاسپر رو

به تنهایی انجام بدم. نه دیگه قادر بودم اونقدر دولا و راست بشم و نه دیگه

 میتونسم بوش رو تحمل کنم. دیگه بازی هم نمی تونسم بکنم پس فقط این

شرط رو گذاشتم که خریدار رو خودم انتخاب میکنم.... و جاسپرم بعد از

 ده روزی به خانواده جدیدی بطور رایگان سپرده شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

چه روزایی گذشت !

یکشنبه صبح حالم خیلی بد بود و دیگه خوشگل میلنگیدم. دستهام هم گاهی بی حس میشد.

تصمیم گرفتم برم دکتر اما ... نمیدونم تنبلی کردم .... جرات نکردم .... حوصله نداشتم....

خلاصه به هر دلیلی که بود .... نرفتم دکتر!

شب حالم بدتر شد. به سختی راه میرفتم و حتی به سختی قاشق به دست میگرفتم ،

چشمام تار شده بود و تاریش بیشتر و بیشتر میشد و جالب اینجا بود که اصلا خوابم نمیومد.

شاید به خاطر استرس بود.

نمیخوام از فکرهای بچه گانه و خنده داری که اونشب توی سر بیچاره من دور میزد و خواب رو

 از من ربوده بود حرفی بزنم.

بالاخره خوابم برد و صبح همه چی به شکل اولش برگشته بود!!!

برام عجیب بود با اینحال یادم افتاد شب ،پیش از خوابیدن سوگماد رو خطاب قرارداده بودم.

سلامتی چقدر خوبه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نا آشنا  | 

سردرد  .... خستگی مفرط .... احساس ضعف در پاها

خوندم درجایی که اینها علامت ام اس هست ..........

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

نمی خواستم وبلاگم با سیاست قاطی شه

گرچه الان هم نمیخوام از سیاست حرف بزنم، میخوام از احساسم بگم.

اینکه چرا میون این همه شهدا داستان سهراب بیشتر مغمومم کرد علتش مادر سهراب

و شرح حال  دردبه دریهاشه.

دیشب رو تا صبح خوابم نبرد.

چهره زیباو معصوم و جاودانه سهراب دقیقه ای از ذهنم پاک نمیشد.سهراب اعرابی

چه چهره عجیبی داره این سهراب. پر از معصومیت پر از امید پر از شور زندگی.

شرح حال مادر سهراب عین یک داستان غم انگیز روی پرده ذهنم نقش میبست . اینکه چقدر

پست فطرتانه به این مادر دردمند و نگران امید واهی میدادند.

گناهی بالاتر از شکستن دل مادری که بزودی میفهمه چه داغی به زندگیش افتاده هست؟ که تو بدونی

 فرزندش کشته شده و باز به امیدی واهی از سر خود واکنی؟ واقعا اسم اینها انسان است که

اینقدرخالی از انسانیت هستند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نا آشنا  | 

دیشب خواب مامان رو دیدم

اینگار از سفری برگشته بود

اما بازهم انگار مهمان بود

چون گویا آمدنش را هم

 ماندنی نبود

---------------------------------------------------------------------------

مامان تویی رویای هرشبم

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

هنوز منتظرم که برگردی
تا ناگفتها گفته شود
تا رنج بی تو بودن پایانی یابد
گرچه شاید آمدنی در کار نیست
اما
دلم هنوز تو را می خواهد

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

دنیای نازیبای این روزها

رنج و غم و هجران

بی تابی از آنچه نمی دانی

دل شکسته ، ایمان سست شده ، اعتماد بر باد رفته

این است آنچه امروز هر ایرانی تجربه میکند

تلخ و ناگوار

ولی امیدوار

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

همه ما کماکان اینروزها درگیر مسایل پیش اومده تو ایران هستیم

خیانتی که بی شک به اعتماد مردم روا داشته شده قلب همه رو از اندوه و خشم

مالامال کرده.

آخه چقدر دروغ ، چقدر خیانت!!!

آخه بابا ! ما ملتِ بیداری هستیم و همه  میدونیم چه کار کردیم .

کی رو گول میزنند؟؟ ما رو؟!!!!

هر شب این نوای الله اکبر که بر پشت بامها طنین اندازه از کجا بیرون میاد؟؟

دیگه دستشون تو دنیا رو شده.

ولی مگه شرف و آبرو واسه دروغگویان تاریخ و خیانتگران زمان اهمیتی داره؟

پیروز این گیر و دار، تنها میرحسین موسوی بود چون هم خیانت و دروغی که

 میرحسین به این دولت نسبت میداد بر همگان روشن گردید و هم اینکه او

  قهرمان ملی  شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نا آشنا  | 

گل زندگی من ؛

در آغوش من چه آرامشی داری !

پیشانی نمدارت را که با آشفتگی موهایت بر آن زیباتر از همیشه به نظر می رسد می بوسم .

تویی تمامی آنچه عشق و شور زندگی نام دارد .

تویی قلب تپنده مادری برای زندگی .

تویی راز شب بیداریهای مادری که دل نگران است .

تویی تا دریابم که مادر کیست و مادر چیست .

دوستت دارم ای وجود هستی بخش من .

همیشه پاینده باشی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

امروز نمایشگاه دوربین دیجیتال بودم.

یادمه پارسال با چه شوقی فقط برای دیدن دوربین المپوس ps 750 که قبلا تو اینترنت مفصل

راجع بهش اطلاعات کسب کرده بودم رفتم و از نزدیک دیدم و لمس کردم و بالاخره مطمئن

شدم همون دوربینی هست که دوست دارم بخرم و داشته باشم.

اما حالا که یک سال گذشته هنوز نتونستم بخرمش و داشته باشمش!

بعد از اون چند تا دوربین نیکون تو سایت دیدم و تردید به جونم افتاد و همین باعث شد که بعد از

یکسال هنوز همون نیکون قدیمی قراضه رو داشته باشم و منتظر ورود coolpix p90 بمونم که شاید

... اما هرچه به نمایندگیها هم زنگ زدم همه میگفتند ۲ ماه دیگه تازه این دوربین وارد ایران میشه.

تا اینکه امروز تو نمایشگاه بالاخره دوربین coolpix p90 رو از نزدیک دیدم.

گرچه که نمایندگی گفت اینها نمونه هست و برای فروش ۲۰ روز دیگه هم باید صبر کرد .البته شکل

ظاهریش خیلی دلچسب تر از اونی بود که تو تصاویر اینترنتی به نظرم رسیده بود.

اما....اما رسیدم به غرفه المپوس و اثری از ps 750   ندیدم و بجاش ps 950 بود که خوب تواناییهاش

هم خیلی خوب بود. حداقل برای من آماتور که فقط عکاسی با دوربین دیجیتال رو دوست دارم و نه

چیزی بیشتر و سوادی بیشتر(!) غیر ازدو فاکتور زوم اپتیکال و رزولوشن مابقی چندان اهمیت نداره 

و صد البته برند دوربین هم بسیار مهمه.

هووووم! شاید خر شدم و همین المپوس ps 950 رو گرفتم و شایدم کمی و فقط کمی عاقلتر رفتار کردم

و نیکون  coolpix p90 رو گرفتم.

وگرنه که عقل میگه دوربین خوب داری پس چرا پولت رو دور میریزی؟

ولی مگه من تا حالا با عقل کاری کردم؟؟؟ من همیشه دنباله رو قلبم بودم.

شب خوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط نا آشنا  | 

یکی از همکاران قدیم چند روز پیش تلفن زد و ازم خواست تو اینترنت راجع به بیماری سرطانِ

سارکوم و دکتراحمدی و تحیقاتش در این زمینه مطلب جمع کنم . گیرم که چندان موفق نبودم 

اما به وبلاگ شخصی برخوردم که خود درگیر این بیماری بود .

پس ازخواندن وبلاگ خیلی دلم گرفت. سرنوشت بعضیها چطور رقم میخوره؟

چیزی که درنوشتهایش بود شور زندگی بود. او حتی در بستر بیماری و رنج آن ، زندگی را

زیبا میدید.

یاد خودم افتادم که پارسال تو چنین روزهایی چقدر احساس بیماری میکردم وچقدر از اینکه

بفهمم واقعا در چه وضعیتی هستم وحشت داشتم.

گرچه که برای زندگی منهم انتخاب خودم رو دارم.

سایت دوستمون که اینک به جهان باقی شتافته است این است:

http://www.saretan82.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

چه روزی میشه اونروزی که . . .

کاش همه بتونیم تغییر کنیم

روزت را با لبخندی آغاز کن و شب هنگام با لبخندت به خواب برو.

اجازه بده دیگران هم از انرژی پر نور لبخندت بهره مند گردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

هنوز از راه رسیده نرسیده سرک کشید به آشپزخونه و یه نگاهی به غذا انداخت و بنای غر زدن رو

گذاشت ( اصلا تازگیها همه اش غر میزنه ؛ کی میگه زنها غر غرواند؟!!!).

مثل یه بغض کهنه که تو گلوش گیر کرده بود (آخه پرسپولیس سه - هیچ عقب بود؛ به همین

سادگی!) ناگهان یکی رو پیدا کرده بود که خودش رو یه جورایی خالی کنه. مهم نبود حق با اونه

یا نه فقط باید خودش رو رها میکرد. آسمون ریسمون میبافت واول هم خودش باور میکرد. به هر حال

یه جوری باید احساس حق داری میکرد، نه؟

و من فقط با لبخندی آرام گفتم خیلی حال روحیت بده و باید دکتر بری.

آخر سر هم اون مایه ی دق و دلیهاش رو بالذت نوش جان کرد و فقط موند سکوت تلخی که بگی نگی

از قهری که وجود نداشت اما لازم بود باشه آب میخورد.

روزگار ما آدم بزرگها رو باش!

اینجوری دنبال خوشبختی میگردیم؟؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط نا آشنا  | 

امروز حال عجیبی دارم

یک شادی درونی در وجودم هست که علتش رو نمی دونم!

اووووم یه جور شادیِ بی تاب شبیه یک آزادی بی حد و حصر.

شاید چیزیکه فقط یک روح بتونه تجربه کنه و تعریف این آزادی بی حد و مرز در

کالبد زمینی معنا پیدا نکنه.

من به دنبال چونان آزادی هستم !

۲۴ فروردین ۸۸ ساعت ۱۰ صبح

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

امروز سال مامان بود

میخواستیم سر خاک بریم که برفی آمد و نشد

اما خودمونیم ها!

زیاد علاقه ای به رفتن سرخاک  ندارم

یعنی احساسی هم ندارم ، برای یه مشت کالبد پوسیده!

برای احساس نزدیکی همین قدر که به قلبم مراجعه کنم کافیست،

نیاز به پیمودن این همه راه نیست.

همیشه بودنش را در کنارم درمیابم و میدانم پشتیبان من است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  | 

http://disho.blogfa.com/ 
 
دیشب را ...

رودخانه در بستر خویش،

                                 تنها

                                        جاری بود.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط بابا 
 
(نظر من)
چونان هر انسانی
که تنها می آید
تنها جاریست
وتنها به ناکجا آبادی میرسد
گاهی گل آلود است وگاهی زلال و پاک
گاهی پر شتاب است و گاهی چونان آرام که به مردابی مانند است
امااین زندگیست که جاری بودن را ناگزیر مینماید
پیروز باشید
 
+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 8 قبل از ظهر  توسط نا آشنا  |